
از 78 تا همین 98 ! این بیست سال را یادم هست ! اینکه بیست سال از عمرت را یادت بیاد کمی هشدار دهنده است . اینکه بیست سال خاطره داشتی باشی یعنی کم کم باید به هوش باشی!
از بیست سال پیش ؛ علاوه بر انبوهی از خاطرات ، شاید کم باشد چیزهایی که با خودم تا امسال آورده ام . جسمم را که با خودم تا 98 آورده ام ! البته با کمی تصرف و تخلیص. روحم را ... قسمت اعظمش شاید در همان کودکی مانده باشد . شاید هم با من آمده است . شاید هم در راه است ... ولی مطمئنم که هنوز نمیتوانم آن چموش دل بر را پیدایش کنم . ( البته شاید بگویید اعتماد به نقس ات را خیلی خوب همراه ات آورده ای ... خخخ )
نه اینکه بخواهم به گذشته حسرت بخورم و امروز را بدترین روز عمر خود بدانم . نه ! شاید امروز پویاترین دوران عمرم باشد ، اما کودکی ؛ کودکی ویترینی از آرمان های به وقوع پیوسته است ... کودکی کمبود روزهای امروزی است ... خوش بحال کسانی که همه ی کودکی شان را همراهشان دارند ...
این بیست سال را یادم می آید ... که تنهایی جزء جدایی ناپذیر همه ی سال هایش بوده و هست ... این بیست سال ، شاید امروز بزرگترین دارایی من است ... و تنها دارایی ام ...
برچسب:
نویسنده: محمد محبی